X
تبلیغات
هلیا عسل

دختر عزیزم  این روزها خیلی بزرگ شدی کلی حرفای بانمک  و گنده گنده میزنی گا هی منو می خندونی گاهی هم عصبانی می کنی

 

یه روز بابا داره میره بیرون تورم با خودش میبرد یه کم لباس پوشیدنت طول کشید  آه بلندی کشیدی و گفتی ای خدا بابام رفت حالا من چیچار کنم

یه روزم با هم دعوای حسابی کردیم برگشتی می گی حالا منم میرم نی نی گوگو میشم

هی میری و برمی گردی و به من میگی بوس بده بوس بده که خیلی خوشم میاد

یه خانوم کوچولوی قرتی شدی که نگو  یه لباس یک ساعت تو تنت دوام نمیاره  هی دامن  شلوارک جوراب شلواری می پوشی و درمیاری در آوردن بلوز و بلد نیستی ولی جوراب شلواری میپوشی حرفه ای  بعدش بدو بدو میای و می گی دادا دادام من خوشگل شدم آمدم

تازه کلمه الکی رو یاد گرفتی و هر چی می گی بعدش می گی الکی گفتم  البته مفهومشو نمی دونی همینجوری خرج می کنی

   وقتی عصبانی هستی و منم میخوام  آرومت کنم می بینی نمی فهمم چی میگی  بلند داد میزنی نگاه کن  مامان نگاه کن به من

شب ۱۰ فروردین یعنی شب تولد شناسنامه ایم رفتیم  بیرون کباب خودیم  اومدیم خونه داری پسته میخوری  یکی رو نشون میدی و می گی مامان نگاه  کن چه  درازه  مثل بابام بلنده مثل عمو دکتر بزرگه  یکی دیگه رم نشون می دی می گی اینم بزرگه یه نگاه معنی دار به قد وبالای من می کنی و  میگی مثل خاله بلنده لابد پیش خودت فکر کردی نه بابا  از ننه من قد بلند در نمیاد همون خاله مو بگم اینم الکی دلشو خوش نکنه جو گیر بشه

اولین بار که برف بارید تا رفتیم بیرون گفتی کی این نمکارو ریخته زمین

 ۱۷/۱/۹۳ دو تا کار جالب انجام داد اول اینکه سر صبح تازه از خواب بیدار شده بودیم که خاله جون هلیا زنگ زد تا من گرم صحبت بودم دیدم هلیا تو تحتش گریه می کنه رفتم دیدم عروسک پلنگ صورتی روشه و گریه می کنه من موندم زیر صورتی خنده ام گرفته بود آخه دقیفا همین کارو وقتی من کوچولو بودم برا جلب توجه انجام دادم متکارو انداخته بودم روی خودمو داد وهوار راه انداخته بودم که خفه شدم حالا همون فیلمو دخترم برا خودم بازی می کرد

عصر هم رفته بودیم بیرون جای پارک نبود درست پشت ماشین پلیس پارک کردم و پیاده شدم بعد من مامانم و هلیا پیاده شدن هلیا برگشته به پلیسا می گه عمو پلیس ماشین مامانمو ننویس ها بیچاره ها خنده اشون گرفته بود گفتن باشه ماهم راحت رفتیم گشتیم

منو ببر = منو بدر

زمین = نزییین

مامان غذا پختی = مامان عذا په پزدی

بکن = کنده کن

رفته = نسته

سر شیر = پوست شیر

شکم درد = قلبم درد می کنه

 پفک = پشک

آسانسور= آسانور

هویج =هجیج

 یه روز ۹۳/۱/۲۵  دارم با هلیا مشاوره می کنم  تا ذهن بچه از حالا آماده باشه که اگه خواستیم یه نی نی دیگه بیاریم بچم شوکه نشه البته فعلا نه در آینده نه چندان دور خلاصه می گم هلیا دوس داری ماهم یه نی نی بیاریم براش لباس بخریم شیر بدیم میگه آره مامان بدو بریم نی نی بخریم  براش پوستونک بخریم کلاه بخریم پوشاک بخیریم میگم اسمشو چی بزاریم می گه سارینا  عصر ساینا و زن داییش اومدن خونه مون برگشته می گه ما می خوایم نی نی بخریم شما هم برین برا خودتون خروس بخرین خودشم زشتشو بخرین  براش تخت بخرین شیر بخرین کلی خندیدیم

داریم میریم بیرون یه کم اذیت می کنه سرش داد می کشم میگه مامان داد نکش آخه من هلیام کوچولوئم  حرانکیم (حیونکیم)  تصور کنین دهن من چند متر باز مونده بود

تلویزیون داره کفش تن تاک تبلیغ می کنه خوب نگاه می کنه بعد به من کی گه مامان تو هم تن تاک بخر می بینی می گه اذیت نمی کنه

داریم مییم گلاب به روتون دستشویی پی پی می کنه ناقص می گم هلیا کامل دستشویی بکن می گه مامانش رفته دانشگاه اگه برعکسش اتفاق بیفته  می گه درشو بستن  نی نی هم نمی تونه درو باز کنه خلاصه هر دفعه یه ماجرایی داریم

 

 

 

 



تاريخ : جمعه 29 فروردین1393 | 6:39 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بلا |

دیروز تولدم بود حسابی خودمو تحویل گرفتم برا خودم  کیک پختم

 

اینم برش خوردش دو لایه است لایه اول کیک هویج لایه دوم کیک سیب

اینم جیگر منه

فکر میکنه تولد اونه بچم حس گرفته

هلیا خانوم و علیسان جان

 



تاريخ : چهارشنبه 13 فروردین1393 | 8:26 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بلا |

niniweblog.com 

دفتر سال ۹۲ هم با تمام تلخی و شیرینی که داشت بسته شد و به تاریخ پیوست  امیدوارم سال ۹۳ سال خوب و پربرکتی برا همه مون باشه و خدا به همه مون سلامتی عطا کنه و اگه خدا بخواد و یاری کنه برنامه ریزی که برا امسال کردیم به خوبی و خوشی اجرا بشه آمین

 

و اما این یک عدد خانومی که تو عکس دیده می شه عسل ماست که از خونه عزیز و مامان جونش برگشته

تو این عکسم دوربین و تنظیم  کردیم اتوماتیک عکس بگیره بدو بدو ژست می گرفتیم وچه ذوقی می کردیم ما

اینم از هفت سین ما همش کاره خودمه خداییش خیلی خوشگل شده بود

۲۸ اسفند ۹۲ ما رفتیم عید سیاه یکی از فامیلا اومدیم دیدیم سوین و علیسان لباسای ساینا خانومو پوشیدن چه حالی می کنن تصور کنین اینا با چه انرژی سال ۹۲ رو تموم کردن

اینم جوجه طلای ما آیدین خان

اینام  عضو جدید خانواده ما دو تا مرغ عشق شیطون که سر و صدا کردنی هلیا می گه پوپوعلو دعوا نکنین

امسال جای خیلی ها خالی بود طاهره خانوم مادر عروسمون ، زن عمو  حکمت  و همه اونایی که سالها پیش مارو تنها گذاشته بودن 

خوبی عید به اینه که بهونه ای می شه برای دیدن یه بزرگتر یا یه فامیل بعضی ها میگن خاله بازیه ولی به نظر من اینطور نیست وقتی یه نفر  خونه یکی میره بخصوص یه بزرگتر در حقیقت با احترامی که گذاشته ارزش خودشو بالا برده و گرنه کسی نیازمند این نیست که یکی به دیدنش بره  بخصوص امسال که منو مامانم و برادرم تو یه آپارتمان بودیم احترام به مادرم برای من خیلی مهم بود و دلیلی بود برای سنجش شخصیت  آدمها

 



تاريخ : یکشنبه 3 فروردین1393 | 1:50 قبل از ظهر | نویسنده : مامان بلا |

 

دیروز تولد هلیا خانومی با یک هفته تاخیر توپ توپ با تم کفشدوزکی برگزار شد

 

اینا کارت دعوت جشن تولد هلیا جونه

 

 

 

 

تزیینات کفشدوزکی خونه مون

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینم کفشدوزک کوچولوی من فدات بشم

 

 

 

 

 

 

 

دیزاین میز

 

 

خلال دندان کفشدوزکی

 

 

گیفتهای کفشدوزکی یه گلدان با گلهای کریستالی و کفشدوزک کوچولو

 

 

شیرینی با تزیین کفشدوزک

 

 

ژله نیمرو که خیلی با حاله

 

 

 

شینوبریانت  با تزیین کفشدوزکی اگه یه کم دقت کنید تشخیص داده میشه باز خیلی خوشمزه است

 

 

 

پلمبر روش هم با ژله انار و نوشابه کفشدوزک درست کردم

 

 

کیک کفشدوزکی دخمل نازم

 این توپهای کاموایی که شمع توشه خودم درستیدم

 

 

 

دوست جونای هلیا

 

تل کفشدوزکی

 

 

 و بالاخره کلاه کفشدوزکی

 

 

به هلیا کلی خوش گذشت بلا همچین نانای می کرد قند تو دلم اب می شد لباسشم خیلی خوشگل شده بود

همه جای خونه کفشدوزک زده بودم بچم سر شب میگه مامان به دستشویی و حموم هم کفشدوزک زدیم 

امسال هم به خیر خوشی گذشت فکر کنم به همه خوش گذشت

و بنده به خودم عنوان اَبَر کوزت دادم

 



تاريخ : شنبه 26 بهمن1392 | 7:12 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بلا |

این روزها کار من شده زدن ،شکستن و درهم ریختن پلهایی که شاید دیگر بازسازی نشود و بعد گریه و اشک پشیمانی و شرمساری این که چرا من این چنین کردم 

میترسم از روزی  که در اوج  از خود بی خود شدنم  حرفی بزنم نسنجیده رفتاری بکنم نا پخته و پلی که شکستم منو نبخشه 

آیا امروز از اون روزها بود؟

ولنتاینم مبارک



تاريخ : جمعه 25 بهمن1392 | 11:52 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بلا |

عزیزم ، نگاهت زیباتر از خورشید ، دلت پاک تر از آسمان

و صدایت آرام تر از نسیم بهار . . .

تولد آسمانیت مبارک

Zahra جوووووونممم روز میلادت مبارک

عزیزم ، روز تولد تو ، روز تولد تمام شادی های عالم است

و امروز سالروز شاد شدن من به خاطر وجود دوباره توست

تولدت بهانه ای شد تا این فصل را بیشتر دوست داشته باشم زیرا فصل خوشحالی فرشتگان ، روز تولد توست.

خدای اطلسی ها با تو باشد
پناه بی کسی ها با تو باشد
تمام لحظه های خوب یک عمر
به جز دلواپسی ها با تو باشد .

تولدت مبارک

اينم كيك تولدت گلكم.



تاريخ : پنجشنبه 17 بهمن1392 | 10:15 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بلا |

خورشید 



تاريخ : سه شنبه 3 دی1392 | 10:41 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بلا |

 



تاريخ : یکشنبه 1 دی1392 | 10:34 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بلا |

امروز اولین روز غیبت کبری من از اداره است اگه خدا بخواد دقیقا از امروز به مدت ۲۱ ماه تو خونه میمونم و با تک طلا حاشو میبریم  آخرین روز که از همکارام جدا میشدم خیلی استرس داشتم مثل بچه کلاس اولی که داره از مادرش جدا میشه

امروز صبح هم دوتا از دوستای شیطونم ۴۵/۷ دقیقه زنگ زدن از خواب بیدارم کردن دلم می گیره وقتی یادم می افته به قول نیرو  ازمراسم سمنو پزون سر صبح و به قول مهدیه از تجزیه و تحلیل های سر ظهر خودم عقب میمونم  و شاید همکارا فراموشم کنن خلاصه فعلا اون حس خوشحالی رو ندارم و تند تند مقاله هامو ترجمه می کنم تک طلا هم تعجب می کنه من خونه ام بچه ام ندیده مامانش سر صبح خونه باشه می گه مامان برو اداره برگرد 

جا داره از یکی که اون بالاست  تشکر کنم 

 چون اگه من اینجام به خاطر اونه 

تشکر فرشته ی پنهات من



تاريخ : دوشنبه 18 آذر1392 | 10:39 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بلا |

محرم امسال هلیا جونی

یکی از کاربردهای جدید روروئک 

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه 29 آبان1392 | 11:39 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بلا |