نوری خانوم به خاطر مراسم نیست منم چون به هلیا قول داده بودم ببرمش پیش اکرم خانوم امروز آوردمش مهد تا یه دلی از عزا دربیاره و با بچه های مهد بازی کنه و کلی برا اکرم جونش ناز کنه فداش بشم تا تو ماشین چشماشو باز کرد گفت اککم کووووو اککم بیا اوتو غین غین بابا خلاصه تا اکرم خانومو دید کلی همدیگرو بغل بغل و بوس بوس کردن خیلی دلش برا اکرم جون و بچه های مهد تنگ شده بود هی به در نگاه می کرد و با اکرم جون حرف میزد دوتا نی نی داره از اون کچلا یکی دختره یکی پسر اون روز ازم می پرسه نی نی کیه یعنی اسمش چیه منم گفتم پسره آیدین و دختر انیسا گفت انوس نه آی تک دیدم دلش برا بچه های مهد هم تنگ شدهدیگه امروز یه تجدید روحیه میشه فقط نگران موقع خداحافظی کردنم چون می دونم قیامتی به پا می کنه که نگو
امروز روز ليلة الرَّغائبه و امشب شب آرزو هاست دلم میخواد یه چند تا آرزو کنم
اول از همه آزرو می کنم خدا به مامانم طول عمری با سالمتی و تندرستی بده و با خیال راحت اسباب کشی کنه به خونه جدید و به قول خودش باآرامش و بدون استرس زندگی کنه( البته اگه ماها بزاریم)
دوم آرزو می کنم سمانه خانوم هر تصمیمی که بگیره خوشبخت بشه و همیشه گل خنده رو لباش باشه چه من راضی باشم چه نباشم اینو باید بدونه که من همیشه مثل یه کوه کنارشم
سوم آرزو می کنم برادرم فریبا ساینا علسیان عزیزم همیشه در کنار هم شاد و خوشبخت باشن و داداشم تو پروژه دوم خونه سازی موفق باشه (چشم حسودا کور )
چهارم آرزو می کنم خواهرای عزیزم همیشه خوشبخت باشن و هر گره که تو کارشون باشه هرچه زودتر رفع بشه سوین و آیدین کوچولو هم سالم باشن
پنجم آرزو می کنم خدا به مادر و پدر مهدی هم طول عمری همراه با سلامتی و تندرستی بده
ششم که دیگه نوبت خودمونه آزرو می کنم خودم وهمسرم و دختر شیرینم سالم باشیم و خدا مهدی رو تو راه رفت وبرگشت از اداره حفظ کنه بقیه مسائل چه زود و چه دیر حل خواهند شد
برای دخترم شیرینی زندگیم یه آرزوی خیلی بزرگ دارم اونم اینه که بخت بلندی داشته باشه و هر روزش بهتر از دیروز باشه و هر لحظه تو زندگیش احساس خوشبختی و شعف بکنه
آمین یا رب العالمین
تو خونه موندن هلیا کلی به نفع من شده نوری خانوم کارامو می کنه و از لحاظ کارای خونه خیلی راحت شدم تا میرسم خونه ناهار آماده است خونه مرتب و تمیر ظرفا شسته و هرچی که لازمه بسته بندی بشه خرد شده بسته بندی شده تو فریزره ولی از لحاظ هلیا خانومی همچنان نگرانم به نوری عادت کرده ولی باز دل من راضی نیست مربی قبلی شو خیلی دوست داشتم از هر لحاظ بهش اعتماد داشتم یعنی این حس اعتماد و از همون اول داشتم و کاملا خیالم راحت بود و به هیچ وجه حاضر نبودم از دستش بدم با هم کلی فکر کردیم دنبال راه حل گشتیم تا بتونه اون بیاد ولی نشد که نشد بیشتر از من اکرم خانوم از دلش نمیومد هلیارو بسپاره دست یکی دیگه و هی می گفت من چه جوری از هلیا جدا شم یا می گفت هیچ بچه ای نمی تونه جای هلیارو تو دل من بگیره دیگه فکر نکنم بتونم یه بچه دیگه رو اینقدر دوست داشته باشم خولاصه خانومی بود ولی به پرستار جدیدش نمی دونم چرا نمی تونم اعتماد کنم نه اینکه فکر کنم هلیا رو اذیت بکنه نه فقط هر لحظه احساس می کنم هلیا گرسنه است
دختر بهانه گیر من بهانه گیر تر شده هی گریه می کنه و یه کم از من فاصله گرفته گاهی تا سر حد جنون منو حرص میده و گریه می کنه دیگه حالا نه اینکه منم عصاب راحتی دارم و به دنیا اومدنی خدا به خاک وجودی من یه بسته نورتریپترین اضافه کرده با آرامش هرچه تمام تر شرایط روحی بچه رو درک می کنم و بعد از کلی مشاوره در مورد مسئله بهانه گیری شده تازه برمی گردیم سر جای اول و دوباره زر زر زر که دیگه اون موقع اون یه بسته قرص اعصاب کفایت نمی کنه و خدا وند متعال به این نتیجه می رسه کاش به خاک سرشت این مامان یه چند کیلو قرص اعصاب اضافه میکردم خولاصه مجبور میشیم هلیا خانومو به هوای آزاد منتقل کنیم و کلی با غین غین بگردونیمش تا از جو در و دیوار خونه بیاد بیرون دیروز بیرون که میرفتیم ازش پرسیدنی کجا میریم می گفت پیش اککم قوربونش بشم دلش برا اکرم جون تنگ شده
کاش میشد بوسه ها را قاب کرد / مثل نامه سوی هم پرتاب کرد
کاش میشد عشق راتقسیم کرد/مثل تک شاخه گلی تقدیم کرد
انگاررسم روزگاره که برای هر شروعی یه پایانی تعییین شده هر آغازی یه روز به آخر خط می رسه امروز هم برای منو هلیا پایان یه آغاز خواهد بود آغازی که از 7 بهمن سال 90 شروع شد اون روزم پایان یه آغاز بود امروز هلیا جونی از اکرم جون جدا میشه خیلی بهش عادت کرده بود میدونم که اکرم جونم از عمق وجود هلیارو دوست داشت برا اونم خیلی سخت خواهد بود ناز دون من از فردا می مونه تو خونه و نوری جون میاد خونه
دوباره دستام اذیت می کنن باز دچار سندرم تونل کارپال شدم خیلی ناراحت و دپرسم امروز عصر میرم تبریز دکتر ببینم چه مرگشونه دیگه نازلی مامانم نمی تونم بغل کنم و قراره پرستارش بیاد خونه
وقتی صداش می کنی هلیا میگه هاااااااان ولی همچین که صداش می کنم نازلی قیزم میگه لعله
دیروز یه نفر یه چیزی گفت اولش ناراحت نشدم ولی شب که داشتم فکر می کردم خیلی ناراحت شدم آخه چرا ؟ احساس می کردم جوابشو به اندازه کافی دادم ولی انگار کافی نبوده و احساس پیروزی و تخلیه شدن از لحاظ عقده هاش کرد حالا که دارم با دستای چلاقم اینارو می نویسم میگم خوب بزار تو این خماری بمونه
اصلا دیروز روز بدی بود قبل جلسه خبر ناگوار فوت شدن مادر عروسمون یه استرسی تو دلم انداخته بود که احساس می کردم سخنرانی کردنی صدام همزمان با دلم میلرزه تازه شب بخاطرش کلی گریه کردم هی یاد اون حرف پرستارش می افتادم که می گفت لحظه آخر گفتم برو آبا خدا نگهدارت ................... تصور اون لحظه دردناکترین لحظه ی دنیاست و سکوت اون لحظه سنگین ترین سکوت دنیاست


خونه عزیز جون داره به علیسان چی می گه نمی دونم

از روز سوم هم چشماش عفونت کرد و اینجا هم 5 فروردین اولین روز اداره است با چشمای پف کرده

اینم شازده کوچولوی ما آیدین روز اول

وباز آیدین کوچولو روز آخر که نازی عزیزم چشمای اونم عفونت کرد و کلی زجر کشید ولاغر شد اینم از سوغاتی دختر خاله

اینم سوین خانوم روز اول شاد وشنگول

بازم سوین خانوم روز آخر همچنان شاد و شنگول

11 فروردین هم رفتیم سرزمین عجایب و کلی خوش گذشت






کلا حرف زدنش یه چند ماهیه خیلی بهتر شده هرچی بگیم گاهی شکسته بسته گاهی کامل میگه و خودشم لذت میبره البته پیش کسی اگه بخوایم یه چیزی بگه تا ماهم استعدادای دخملی رو به رخ مردم بکشیم لام تا کام هیچی نمی گه مردمم فکر می کنن ما از خودمون میگیم فلان کارو می کنه فلان چیزو میگه خولاصه یه نگاه آنجنانی می کنن شروع می کنن از بچه خودشون تعریف کردن که فلان کلمه سختو می گه وآخر سرم می گن عجله نکن اینم انجام میده بچه با بچه فرق داره حالا یکی نیس بهشون بگه مگه ما چی گفتم که شما جو گیر شدین .....
خاله = حاله عمو داود = عمو دابدو
ترسیدم = قوخدوم منم = منعععععم
بازم = دازم قاشق = قاشو
میشینم = اوتو اودا آشغال = آختال
ساینا = ناینا مامان پاشو = مامان تاشووو
سمانه = نعنانه سلام = للام
آیدین = هان آیدین بیا = بیا
عزیز جون = عزیز چو بده = دعده
آقا مهدی = آآآ مِعدی نرگس = نرگی
دستا بالا = دستا لالا گوسفند = بعبلی
عیدت مبارک = عده .......مبانک
تولدت مبارک = تبلود مبانک آسمون = آسمون
206 نوک مدادی دیدنی = غین غین آدالیه
آقا دایی و علی رو دوست دارم = دوستم علی و دوستم آدالی
موقعی که دستشو تو یه سوراخی می کنه یا زیر لحاف یا بلوزشو پوشوندنی دستش تو آستین بلوز گیر کردنی زود میگه دستم کووووو
وقتی یه چیزی رو نشون میده گاهی میگه باخوووون گاهی هم میگه دیدی مامان دیدی
اگه بهش یه چیزی نشون بدیم و بگیم هلیا دیدی زود میگه لعله ( بله) دیدم
آخر هر حرفی کلمه ای یه هان بلند بالا میگه
اگه اذیتش کنیم یا سرش داد بزنیم زودد میگه مامان آکینی و زود هم ناراحت میشه و به بغل بغل پراز عصاره لوس شدگی از نوع گربه سانان تحویل آدم میده با یه آخ جانانه
عاشق مامان بیا گفتنشم همزمان نمک با دست و سرشم اشاره می کنه مااان بیابیا
هرجایی از بدنشم درد بکنه سریع میگه عمو دکتر آنجا درد یعنی بریم دکتر منو باباش که زیاد علاقه به دکتر رفتن نداریم ولی انگار یه نیم چه رگی از یه نفر به ارث برده
هر چی گاگا و خوردنیه راحت اهدا می کنه ولی وای به روزی که کسی به وسایلش دست بزنه بیچاره سوین یه روز اومده بود خونه ما هیچی بهش نمی داد تا به وسایلش دست میزد هلیا خود کشی می کرد برا اینکه به کیفاش دست نزنه همه کیفارو از خوش آویزون کرده بود
دو سه روزیه یاد گرفته یکی رو صدا کردنی می گه هِی البته تقصیر منه عصبانی شدنی بهش میگم هی باتوام
تو خیابونا سمند سفید دیدنی زود میگه دازم غین غین بابا اولین بار شنیدنی کلی ذوق مرگ شده بودیم آخه به نظر ما اتم کشفیده بود
هر روز برایم رویایی باشد در دست
نه دوردست
عشقی باشد در دل
نه در سر
و دلیلی باشد برای زندگی
نه روز مره گی
تولدم مبارک
.: Weblog Themes By Pichak :.
