عکس ‏دست پدر‏

دلم یه مسافرت توپ و شاهانه می خواد

بعد امتحانات واقعا خسته شدم



تاريخ : یکشنبه 22 تیر1393 | 0:43 قبل از ظهر | نویسنده : مامان بلا |
هلیا خانوم  امروز عصر از خواب بیدار شده

من : هلیا مامان الان گرسنه ای بزار برات تخم مرغ بپزم

هلیا : نه نمی خوام

من : مامان چرا نمی خوری از ظهر تا  حالا غذا نخوردی

هلیا : نه مامان آخه چاق شدم نمی خوام بخورم

من :open mouth surprised smiley

تخم مرغ:

و دوباره من روی ترازو : facepalm hand gesture smiley

 



تاريخ : شنبه 17 خرداد1393 | 10:7 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بلا |
 

بعد از سالها  ،،  تلاش هلیا خانوم برای شنا کردن که از همون 5 و 6 ماهگی به صورت آماتور شروع کرده بود به ثمر نشست و جمعه مورخ 9/3/93 در آبهای آزاد استخر رصد دلی از عزا در آورد

البته شنا رو به صورت تفنونی با شنا کردن  روی فرش و داخل تشت و بین بالشهای چیده شده تو اتاق شروع کرد تا بعد از 3 سال بی خیالی مامانش و امروز فردا کردن مادر مربوطه به صورت حرفه ای در استخر استعدادش کلید خورد

 



تاريخ : دوشنبه 12 خرداد1393 | 8:26 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بلا |

ﭘﺪﺭﻡ
ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﺑﺎﺯ آیی ﻭ ﻣﻦ ﭘﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﻮﺳﻢ
ﺩﺭ ﺳﺠﺪﻩ ﺭﻭﻡ ﺻﻮﺭﺕ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﻮﺳﻢ
ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﻭﯼ ﺩﻣﯽ ﺟﺎﯼ ﮔﺮﻓﺘﯽ
ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺮﻭﻡ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﺎﻥ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ بوسم

احتیاجی به تسبیح نیست ...
دستانت را که به من بدهی ...
با انگشتانت ذکر دوست داشتن میگویم …

 پدر عزیزم جات خیلی خالیه

روزت مبارک ...

‏احتیاجی به تسبیح نیست ...
دستانت را که به من بدهی ...
با انگشتانت ذکر دوست داشتن میگویم …
پدرم ، دستانت ، چشمانت وصدایت را عاشقانه دوست دارم ...
بیاد همه ی *پدرانی*که امسال و سال های قبل بین ما نبود این روز تبریک میگم و روحشون شاد. پدر عزیزم جات خیلی خالیه روز مبارک پدر جانم ...‏



تاريخ : دوشنبه 22 اردیبهشت1393 | 8:48 قبل از ظهر | نویسنده : مامان بلا |
 

 

امروز خیلی غمگینم مثل اون روزای شش ماهه اول سال ۹۰ 

 



تاريخ : دوشنبه 15 اردیبهشت1393 | 3:53 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بلا |

 

امروز یکی از اون روزایی که باید تو تاریخ ثبت بشه چرا  چون به تاریخ امروز از تمام قرضهامون تسویه حساب کردیم

۱- دوتا وام سینا داشتیم که هر ماه قسط میدادیم ولی اصل وام سر جاش بود

۲- وام موسسه نصر که یک سال بود اقساطشو نمی دادیم

۳- خورده قرضها و...........

همه رو صفر کردیم

تازه پریروز سالگرد ازدواجمون بود به مناسبت همین امر خیر رفتیم

لوستر خریدیم  و برا هلیا دوچرخه  هورااااا

 sms 3et.ir 2 جمله های عرفانی جدید درباره خداوند

خدایم ای بلند مرتبه ی مهربان :
ناتوانم، تنها به نگاهت ،به وجودت
،به حضورت در زندگانیم محتاجم.
خدایم قلبم را برای رسیدن به خودت به
نهایت پاکی ها منور بگردان .
ومرا در روز موعود در ردیف پاکان
قرار ده.
سپاس از اینکه به روزهای تاریکم
روشنی و رنگ،رنگی به سلیقه
خودت پاشیدی
خدایم برای بودنت در زندگانیم
سپاسگذارم زیاد خیلی زیاد



تاريخ : دوشنبه 8 اردیبهشت1393 | 7:6 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بلا |

دختر عزیزم  این روزها خیلی بزرگ شدی کلی حرفای بانمک  و گنده گنده میزنی گا هی منو می خندونی گاهی هم عصبانی می کنی

 

یه روز بابا داره میره بیرون تورم با خودش میبرد یه کم لباس پوشیدنت طول کشید  آه بلندی کشیدی و گفتی ای خدا بابام رفت حالا من چیچار کنم

یه روزم با هم دعوای حسابی کردیم برگشتی می گی حالا منم میرم نی نی گوگو میشم

هی میری و برمی گردی و به من میگی بوس بده بوس بده که خیلی خوشم میاد

یه خانوم کوچولوی قرتی شدی که نگو  یه لباس یک ساعت تو تنت دوام نمیاره  هی دامن  شلوارک جوراب شلواری می پوشی و درمیاری در آوردن بلوز و بلد نیستی ولی جوراب شلواری میپوشی حرفه ای  بعدش بدو بدو میای و می گی دادا دادام من خوشگل شدم آمدم

تازه کلمه الکی رو یاد گرفتی و هر چی می گی بعدش می گی الکی گفتم  البته مفهومشو نمی دونی همینجوری خرج می کنی

   وقتی عصبانی هستی و منم میخوام  آرومت کنم می بینی نمی فهمم چی میگی  بلند داد میزنی نگاه کن  مامان نگاه کن به من

شب ۱۰ فروردین یعنی شب تولد شناسنامه ایم رفتیم  بیرون کباب خودیم  اومدیم خونه داری پسته میخوری  یکی رو نشون میدی و می گی مامان نگاه  کن چه  درازه  مثل بابام بلنده مثل عمو دکتر بزرگه  یکی دیگه رم نشون می دی می گی اینم بزرگه یه نگاه معنی دار به قد وبالای من می کنی و  میگی مثل خاله بلنده لابد پیش خودت فکر کردی نه بابا  از ننه من قد بلند در نمیاد همون خاله مو بگم اینم الکی دلشو خوش نکنه جو گیر بشه

اولین بار که برف بارید تا رفتیم بیرون گفتی کی این نمکارو ریخته زمین

 ۱۷/۱/۹۳ دو تا کار جالب انجام داد اول اینکه سر صبح تازه از خواب بیدار شده بودیم که خاله جون هلیا زنگ زد تا من گرم صحبت بودم دیدم هلیا تو تحتش گریه می کنه رفتم دیدم عروسک پلنگ صورتی روشه و گریه می کنه من موندم زیر صورتی خنده ام گرفته بود آخه دقیفا همین کارو وقتی من کوچولو بودم برا جلب توجه انجام دادم متکارو انداخته بودم روی خودمو داد وهوار راه انداخته بودم که خفه شدم حالا همون فیلمو دخترم برا خودم بازی می کرد

عصر هم رفته بودیم بیرون جای پارک نبود درست پشت ماشین پلیس پارک کردم و پیاده شدم بعد من مامانم و هلیا پیاده شدن هلیا برگشته به پلیسا می گه عمو پلیس ماشین مامانمو ننویس ها بیچاره ها خنده اشون گرفته بود گفتن باشه ماهم راحت رفتیم گشتیم

منو ببر = منو بدر

زمین = نزییین

مامان غذا پختی = مامان عذا په پزدی

بکن = کنده کن

رفته = نسته

سر شیر = پوست شیر

شکم درد = قلبم درد می کنه

 پفک = پشک

آسانسور= آسانور

هویج =هجیج

 یه روز ۹۳/۱/۲۵  دارم با هلیا مشاوره می کنم  تا ذهن بچه از حالا آماده باشه که اگه خواستیم یه نی نی دیگه بیاریم بچم شوکه نشه البته فعلا نه در آینده نه چندان دور خلاصه می گم هلیا دوس داری ماهم یه نی نی بیاریم براش لباس بخریم شیر بدیم میگه آره مامان بدو بریم نی نی بخریم  براش پوستونک بخریم کلاه بخریم پوشاک بخیریم میگم اسمشو چی بزاریم می گه سارینا  عصر ساینا و زن داییش اومدن خونه مون برگشته می گه ما می خوایم نی نی بخریم شما هم برین برا خودتون خروس بخرین خودشم زشتشو بخرین  براش تخت بخرین شیر بخرین کلی خندیدیم

داریم میریم بیرون یه کم اذیت می کنه سرش داد می کشم میگه مامان داد نکش آخه من هلیام کوچولوئم  حرانکیم (حیونکیم)  تصور کنین دهن من چند متر باز مونده بود

تلویزیون داره کفش تن تاک تبلیغ می کنه خوب نگاه می کنه بعد به من کی گه مامان تو هم تن تاک بخر می بینی می گه اذیت نمی کنه

داریم مییم گلاب به روتون دستشویی پی پی می کنه ناقص می گم هلیا کامل دستشویی بکن می گه مامانش رفته دانشگاه اگه برعکسش اتفاق بیفته  می گه درشو بستن  نی نی هم نمی تونه درو باز کنه خلاصه هر دفعه یه ماجرایی داریم

 

 

 

 



تاريخ : جمعه 29 فروردین1393 | 6:39 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بلا |

دیروز تولدم بود حسابی خودمو تحویل گرفتم برا خودم  کیک پختم

 

اینم برش خوردش دو لایه است لایه اول کیک هویج لایه دوم کیک سیب

اینم جیگر منه

فکر میکنه تولد اونه بچم حس گرفته

هلیا خانوم و علیسان جان

 



تاريخ : چهارشنبه 13 فروردین1393 | 8:26 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بلا |

niniweblog.com 

دفتر سال ۹۲ هم با تمام تلخی و شیرینی که داشت بسته شد و به تاریخ پیوست  امیدوارم سال ۹۳ سال خوب و پربرکتی برا همه مون باشه و خدا به همه مون سلامتی عطا کنه و اگه خدا بخواد و یاری کنه برنامه ریزی که برا امسال کردیم به خوبی و خوشی اجرا بشه آمین

 

و اما این یک عدد خانومی که تو عکس دیده می شه عسل ماست که از خونه عزیز و مامان جونش برگشته

تو این عکسم دوربین و تنظیم  کردیم اتوماتیک عکس بگیره بدو بدو ژست می گرفتیم وچه ذوقی می کردیم ما

اینم از هفت سین ما همش کاره خودمه خداییش خیلی خوشگل شده بود

۲۸ اسفند ۹۲ ما رفتیم عید سیاه یکی از فامیلا اومدیم دیدیم سوین و علیسان لباسای ساینا خانومو پوشیدن چه حالی می کنن تصور کنین اینا با چه انرژی سال ۹۲ رو تموم کردن

اینم جوجه طلای ما آیدین خان

اینام  عضو جدید خانواده ما دو تا مرغ عشق شیطون که سر و صدا کردنی هلیا می گه پوپوعلو دعوا نکنین

امسال جای خیلی ها خالی بود طاهره خانوم مادر عروسمون ، زن عمو  حکمت  و همه اونایی که سالها پیش مارو تنها گذاشته بودن 

خوبی عید به اینه که بهونه ای می شه برای دیدن یه بزرگتر یا یه فامیل بعضی ها میگن خاله بازیه ولی به نظر من اینطور نیست وقتی یه نفر  خونه یکی میره بخصوص یه بزرگتر در حقیقت با احترامی که گذاشته ارزش خودشو بالا برده و گرنه کسی نیازمند این نیست که یکی به دیدنش بره  بخصوص امسال که منو مامانم و برادرم تو یه آپارتمان بودیم احترام به مادرم برای من خیلی مهم بود و دلیلی بود برای سنجش شخصیت  آدمها

 



تاريخ : یکشنبه 3 فروردین1393 | 1:50 قبل از ظهر | نویسنده : مامان بلا |

 

دیروز تولد هلیا خانومی با یک هفته تاخیر توپ توپ با تم کفشدوزکی برگزار شد

 

اینا کارت دعوت جشن تولد هلیا جونه

 

 

 

 

تزیینات کفشدوزکی خونه مون

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینم کفشدوزک کوچولوی من فدات بشم

 

 

 

 

 

 

 

دیزاین میز

 

 

خلال دندان کفشدوزکی

 

 

گیفتهای کفشدوزکی یه گلدان با گلهای کریستالی و کفشدوزک کوچولو

 

 

شیرینی با تزیین کفشدوزک

 

 

ژله نیمرو که خیلی با حاله

 

 

 

شینوبریانت  با تزیین کفشدوزکی اگه یه کم دقت کنید تشخیص داده میشه باز خیلی خوشمزه است

 

 

 

پلمبر روش هم با ژله انار و نوشابه کفشدوزک درست کردم

 

 

کیک کفشدوزکی دخمل نازم

 این توپهای کاموایی که شمع توشه خودم درستیدم

 

 

 

دوست جونای هلیا

 

تل کفشدوزکی

 

 

 و بالاخره کلاه کفشدوزکی

 

 

به هلیا کلی خوش گذشت بلا همچین نانای می کرد قند تو دلم اب می شد لباسشم خیلی خوشگل شده بود

همه جای خونه کفشدوزک زده بودم بچم سر شب میگه مامان به دستشویی و حموم هم کفشدوزک زدیم 

امسال هم به خیر خوشی گذشت فکر کنم به همه خوش گذشت

و بنده به خودم عنوان اَبَر کوزت دادم

 



تاريخ : شنبه 26 بهمن1392 | 7:12 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بلا |