دلگیرم  و  دلتنگ   

دلگیر تر از این هوای  پاییزی  دلگیر تر از اون برگهای زرد درختان که چه 

 غمناک و تنها از ریشه جدا شده و تن به زمین سرد می دهند و بی هیچ 

 گناهی محکوم به زوال می شوند 

 این هوای پاییزی و حال و هوای محرم  منو میبره به اون دوران بچگیم همون نصف شبایی که از خواب بیدار می شدم و میدیدم مامانم لب پنجره نشسته و اروم اروم گریه می کنه فردا شب موقع خواب محکم  بلوزشو تو دستم می گرفتم که به خیال خودم اگه بیدارشد گریه کنه من بفهمم و نزارم گریه کنه اون وقتا تو محله کوچیک ما فقط مامان من همیشه غمناک بود  ولی الان دوره زمونه ای شده که همه غمناکن و من موندم بلوز کی رو محکم تو دستام بگیرم که گریه نکنه  

مگر می شود سرنوشت بعضیارو این گونه به هم ریخته آفریده باشی  

ای 

 خدای دانه های انار

 



تاريخ : چهارشنبه 21 آبان1393 | 2:22 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بلا |

ششم آبان چون آقای خونه  کارمند نمونه شده بود رفتیم تشویقی مشهد یا به قول هلیا زیارت عمو رضا که خیلی خوش گذشت و همه چیز عالی بود دست بابا و همه عوامل دخیل درد نکنه انشالله امام رضا یه فرجی حاصل بکنه و آقای خونه بیاد تو شهر خودمون کار بکنه آخه هر روز کیلومترها راه میره تا برسه سر کار و برگرده  

فرودگاه تبریز

 

من و دخترم

 

هتل آزادی مشهد

 

هلیا خانوم تو آتلیه کودک هتل

برا همه ی اونایی که التماس دعا کرده بودن دعا کردم  انشالله که همه به حاجت هاشون برسن

آمین



تاريخ : شنبه 10 آبان1393 | 1:40 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بلا |
دختر گلم امروز مریض شده صبح  دیدم  سرفه می کنه و ریه هاش خس خس  بردم دکتر تا از مطب هم اومدیم بیرون خوب شد ولی عصر خوابید و تا بیدار شد سرفه های آنچنانی  داشت و تنگی نفس  بدو بدو دوباره رفتیم دکتر گفت خروسک گرفته  الانم  تو چادرش خوابیده با خرخر شدید  منم منتظرم ساعت یک بشه دوباره ببریم آمپول بزنیم

فدای دختر شلوغ و زر زروی خودم بشم

 



تاريخ : پنجشنبه 1 آبان1393 | 0:42 قبل از ظهر | نویسنده : مامان بلا |

هلیا خانوم از یکشنبه ۳۰ شهریور  به مهد میره دختر خوبیه و خیلی راحت با مهد کنار اومد

فدای دختر گلم بشم

 

 

 

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه 2 مهر1393 | 1:56 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بلا |

۲۸شهریور تو خونه مون یه سفره حضرت رقیه داشتیم که نذری هلیا خانوم بود اوایل شهریور ماه یه جایی رفته بودم که یه خانوم گفت برا دخترت نذر کردی ولی نذرتو ادا نکردی خلاصه یه تلنگری به من خورد و ضربتی نذرمو ادا کردم  انشالله  خدا به بزرگی خودش قبول کنه

نمای کلی سفره

 

 

 

 

این تسبیح هم به عنوان یادبود  گذاشته بودم

تارت حلوا

کوکوی چهار طبقه

مشگل گشا به شکل شکلات

میز تزینی

و آش خوشمزه که  خواهر عزیزم زحمت کشید و پخت ولی نشد ازش عکس بگیرم

 



تاريخ : سه شنبه 1 مهر1393 | 11:22 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بلا |

روزتـــــون مبـــــارک دختــــــــــــــــــرا‎‎

‏‏

دختر یعنی گرمی بخش خونه
دختر یعنی یه عالمه احساس
دختر یعنی دنیای رنگی رنگی
دختر یعنی مامانی ..دختر یعنی بابایی

‏اگه فقط یه دونه دختر خوب و مهربون توی دنیا باشه ، اون تویی . . .
حالا اون يدونه كيه تو اين پيج ؟!‏

‏<3  خداوند <3    لبخند زد . . .
دختر آفریده شد!
لبخند  <3  خدا <3   روزت مبارک . . .

k_ch™©‏‏درسته روز پسر نداریم ولی چه میشه کرد
روزتـــــون مبـــــارک دختــــــــــــــــــرا :D‏



تاريخ : پنجشنبه 6 شهریور1393 | 2:45 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بلا |

 

ای خدای گنجشک های مهربان!
ای خدای شبنم های پاک ای پروردگار ..
روز را با نام زیبای تو آغاز میکنم که نام تو بهترین آغاز است امروز تورا سوگندت میدهم به حق بالهای کبوترانی که هیچ گاه اسیر قفس نبوده اند وبحق صدای شکفتن گلها در سحر وآنان که دوستشان میداری 

فقط بگو چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

عکس ‏‎Mobin Bagheri‎‏

ایـن رسـم روزگـار اسـت

 

کافــــــــــیست کمی :

 

ســـــــــــــــاده باشی

 

دوســت داشته باشی

 

بـبـــــــــــخـشـی...

 

تــــــا از رویــت رد شـونـد

 

 



تاريخ : سه شنبه 21 مرداد1393 | 1:9 قبل از ظهر | نویسنده : مامان بلا |
 هلیا خانوم بد جوری حسودیه آیدین و می کنه و هی راه به راه میره میاد بهش گیر میده هولش میده خلاصه از هیچ کاری دریغ نمی کنه  امروز خونه داداشم مهمون بودیم که باز هلیا بهانه گیری می کرد آیدین و می زد و حسابی زجرش میداد یه ذره بین کوچولو داره هی به آیدین نشون میداد و اونم می خواست از دست این بگیره دعواشون میشد یا از دور نشون میداد تا اون می اومد نزدیک قایمش می کرد   منم که هی عصبانی میشدم  و سرش داد می کشیدم حالا اومدیم خونه مون برگشته به من می گه

مامان چرا منو ناراحت کردی

منم بهش توضیح دادم که چرا

بعد برگشته می گه مامان عصبانی نشو اگه عصبانی نشی برات جایزه می خرم

تا میایم زن وشوهری یه کوچولو صدا مون بره بالا میاد میشینه منو نصیحت می کنه مامان اگه بابا گفت بخند : بخند اگه بابا گفت تموم کن : تموم کن دیگه

حالا دیدین دنیا برعکس شده

 

 



تاريخ : پنجشنبه 2 مرداد1393 | 1:23 قبل از ظهر | نویسنده : مامان بلا |

عکس ‏دست پدر‏

دلم یه مسافرت توپ و شاهانه می خواد

بعد امتحانات واقعا خسته شدم



تاريخ : یکشنبه 22 تیر1393 | 0:43 قبل از ظهر | نویسنده : مامان بلا |
هلیا خانوم  امروز عصر از خواب بیدار شده

من : هلیا مامان الان گرسنه ای بزار برات تخم مرغ بپزم

هلیا : نه نمی خوام

من : مامان چرا نمی خوری از ظهر تا  حالا غذا نخوردی

هلیا : نه مامان آخه چاق شدم نمی خوام بخورم

من :open mouth surprised smiley

تخم مرغ:

و دوباره من روی ترازو : facepalm hand gesture smiley

 



تاريخ : شنبه 17 خرداد1393 | 10:7 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بلا |