

این روزا دلم خیلی تنگیده انگار افتادم تو قفس ، هی بر می گردم به اون گذشته ها تو اون خونه ی قدیمی تو کوچه سبزیچیها ، تمام بچه گیامون اونجا سپری شد وچه تلخ و تنها بودیم اون روزا ، هنوزم که هنوزه می تونم اون تنهایی و تلخی رو حس بکنم . تنها کسی که مقاوم بود مادرم بود چه جوان و سر زنده با دلی خسته بود اون روزا ، نه دردی داشت نه مریض می شد فقط گاهی ما مریض می شدیم ولی حالا دیگه برعکس شده وقتی می بینمش خیلی دلم می گیره ، اون کوه استوار من دیگه به من تکیه داده
دلم می گیره چون تنگ شده برا خواهرم یادش بخیر قدر اون روزا رو ندونستیم چه دعواها که نکردیم چه کتک ها که به هم نزدیم و چه قهرو آشتیهایی که نکردیم چه روزایی داشتیم تو دوران دانشجویی تو خوابگاه کوثر تبریز ، یادش به خیر حالا دیگه دلم تنگ هر لحظه اش شده اون نگاهش هیجانش موقع نون پنیر سبزی خوردن و حتی دلم تنگ اون از خود ممنون بودنش شده کسی که هر روز جلوی چشام بود الان هفته هاست ندیدم
دوست داشتن همیشه گفتن نیست ، گاه سکوت است و گاه انتظار، به انتظار دیدنت سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد..!
دلم تنگ شده چون با همکارم جشنواره غذا برگزار کردیم ولی دل من شکست
دلم تنگ شده چون به اتاق خوشگلت تو اداره یه مهمون حسود اومده که هرلحظه دیدنش کفر منو در میاره فکر کردن ما اون اتاق و خوردیم اونا موندن
کلا این روزا همش تو استرسم هر لحظه تلخم درست برعکس تو که هر لحظه شیرین هستی و گوارا
دوست دارم دخمل مثل نقل و نباتم





















13 ماهه شدی و دریای نمک

که مامانی قوربون اون عگی (علیسان ) عگیز (عزیز ) آپّ (آب) این چیه و کیه گفتنت بشه








حال می کنی 

تا یه لیوان می بینی زود می گی عام (حام)
ولی برا غذا خوردن همچین علاقه ای نداری
تا پیاله تو می بینی سرفه می کنی مثلا تحدید می کنی که اگه غذا بدین استفراغ می کنم




